من با ستاره ها حرف زدم

خاطره انگیز ترین روزهای عمر روزنامه نگاری وقتی است که با ستاره ها حرف می زنی

یک اتفاق و چند نگاه
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۸  

<بوسهل را طاقت برسید، گفت: خداوند را کراکند که با چنین سگ قرمطی که بر دار خواهند کرد به فرمان امیرالمومنین چنین گفتن؟ خواجه [احمد میمندی] به خشم در بوسهل نگریست. حسنک گفت: سگ ندانم که بوده است. خاندان من و آنچه نزد من بوده است از آلت حشمت و نعمت جهانیان دانند. جهان خوردم و کارها دیدم و عاقبت کار آدمی مرگ است. اگر امروز اجل رسیده است کس باز نتواند داشت که بر دار کشند یا جز دار که بزرگتر از حسین علی نیم.>



«این بوسهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود، اما شرارت و زعارتی در طبع وی مؤکد شده...و با آن شرارت دل سوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت زدی و فرو گرفتی، این مرد از کرانه بجستی و فرصتی جستی و تضریب کردی و المی بزرگ بدین چاکر رسانیدی و آن گاه لاف زدی که فلان را من فرو گرفتم. و اگر کرد دید و چشید»

 

اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جزو امپراتوری ایران است و در تمام آن کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها نیز حرمت دارند.

جانشین من خشایار باید در حفظ این کشور ها بکوشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد. اکنون که من از این جهان می روم، تو دوازده کرور دریک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر، یکی از ارکان قدرت تو به حساب می آید.زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست، بلکه به ثروت نیز هست. پیوسته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن زیرا قاعده این زر در خزانه این است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت، آنچه برداشتی، به خزانه برگردان.

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم. من روش ساخت این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه است، در مصر  آموختم . چون انبارها پیوسته تهویه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبارها چند سال می ماند، بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو یا سه سال کشور در انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اینکه  غله جدید بدست آمد، از غله موجود در انبارها برای تامین کسر خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد، به انبار منتقل بنما و به این ترتیب تو برای آذوقه این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی، خشکسالی شود.

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مهم مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن کافی است چون اگر دوستان و ندیمان خود را با کارهای مملکتی بگماری و آنها به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع بنمایند، نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعایت دوستی را بنمایی.

 توصیه من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه مده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو و متملق را از خود دور  نما. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن و برای اینکه عمال دیوان به مردم مسلط نشوند برای مالیات، قانونی وضع کردم که تماس عمال دیوان را با مردم خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی، عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت.

افسران و سربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بد رفتاری نکن. اگر با آنها بد رفتاری کنی، نخواهند توانست معامله متقابل کنند اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد، ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند.

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چقدر فهم و عقل آنها زیادتر شود، تو با اطمینان بیشتری می توانی سلطنت کنی.

بعد از اینکه من زندگی ام را بدرود گفتم، بدن مرا بشوی و آنگاه کفنی را که خودم فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را که موجود است، مسدود نکن تا هر زمان که می توانی، وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی، من که پدر و پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد، زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد یا یک خارکن و هیچ چیز در این جهان باقی نمی ماند و اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد. اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو که این قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر مرا مسدود کند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند.

زنهار، زنهار، هرگز هم مدعی و هم قاضی مشو  و اگر از کسی ادعا داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار بدهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعی است، اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد.

زنهار، زنهار، هرگز از آباد کردن دست برندار، زیرا اگر دست از آباد کردن برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قاعده این است:وقتی کشور آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود و در آباد کردن، حفر قنات و احداث جاده و شهر سازی را در درجه اول قرار بده.

عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت، برجسته ترین صفت پادشاهان، ولی عفو فقط موقعی باید به کار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطا کرده باشی و تو خطا را عفو کنی، ظلم کرده ای، زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای.

روزى مردى به حضور عثمان آمد و پیش روى او به ستایشش پرداخت. مقداد که آن جا حضور داشت مشتى خاک برگرفت و به صورت ستایشگر پاشید و گفت: رسول خدا فرمود: ساذا لقیتم المداحین فاحثوا فى وجوههم التراب; هرگاه با ستایش گران و مدیحه گویان روبرو شدید, بر صورتشان خاک بپاشید.

 

“به نام خداوند بخشاینده مهربان ‏این فرمانى است از بنده خدا،على امیر المؤمنین،به مالک بن الحارث الاشتر.درپیمانى که با او مى‏نهد،هنگامى که او را فرمانروایى مصر داد تا خراج آنجا را گرد آوردو با دشمنانش پیکار کند و کار مردمش را به صلاح آورد و شهرهایش را آباد سازد.

او را به ترس از خدا و برگزیدن طاعت او بر دیگر کارها و پیروى از هر چه درکتاب خود بدان فرمان داده،از واجبات و سنتهایى که کس به سعادت نرسد مگر به‏پیروى از آنها،و به شقاوت نیفتد،مگر به انکار آنها و ضایع گذاشتن آنها.و باید که‏خداى سبحان را یارى نماید به دل و دست و زبان خود،که خداى جل اسمه،یارى‏کردن هر کس را که یاریش کند و عزیز داشتن هر کس را که عزیزش دارد بر عهده گرفته‏است.و او را فرمان مى‏دهد که زمام نفس خویش در برابر شهوتها به دست گیرد و ازسرکشیهایش باز دارد،زیرا نفس همواره به بدى فرمان دهد، مگر آنکه خداوندرحمت آورد.

اى مالک، بدان که تو را به بلادى فرستاده‏ام که پیش از تو دولتها دیده، برخى‏دادگر و برخى ستمگر.و مردم در کارهاى تو به همان چشم مى‏نگرند که تو درکارهاى والیان پیش از خود مى‏نگرى و درباره تو همان گویند که تو درباره‏آنها مى‏گویى و نیکوکاران را از آنچه خداوند درباره آنها بر زبان مردم جارى ساخته،توان شناخت.

باید بهترین اندوخته‏ها در نزد تو،اندوخته کار نیک باشد.پس زمام هواهاى نفس خویش فروگیر و بر نفس خود،در آنچه براى او روا نیست،بخل بورزکه بخل ورزیدن بر نفس،انصاف دادن است در آنچه دوست دارد یا ناخوش‏مى‏شمارد.مهربانى به رعیت و دوست داشتن آنها و لطف در حق ایشان را شعاردل خود ساز.چونان حیوانى درنده مباش که خوردنشان را غنیمت‏شمارى،زیراآنان دو گروهند یا همکیشان تو هستند یا همانندان تو در آفرینش.از آنها خطاهاسر خواهد زد و علتهایى عارضشان خواهد شد و،بعمد یا خطا،لغزشهایى کنند،پس،از عفو و بخشایش خویش نصیبشان ده،همانگونه که دوست دارى که خداوندنیز از عفو و بخشایش خود تو را نصیب دهد.زیرا تو برتر از آنها هستى و،آنکه تو را بر آن سرزمین ولایت داده،برتر از توست و خداوند برتر از کسى است‏که تو را ولایت داده است.ساختن کارشان را از تو خواسته و تو را به آنها آزموده‏است.

اى مالک،خود را براى جنگ با خدا بسیج مکن که تو را در برابر خشم او توانى‏نیست و از عفو و بخشایش او هرگز بى‏نیاز نخواهى بود.هرگاه کسى را بخشودى،ازکرده خود پشیمان مشو و هرگاه کسى را عقوبت نمودى،از کرده خود شادمان مباش.

هرگز به خشمى،که از آنت امکان رهایى هست،مشتاب و مگوى که مرا بر شما امیرساخته‏اند و باید فرمان من اطاعت‏شود.زیرا،چنین پندارى سبب فساد دل و سستى‏دین و نزدیک شدن دگرگونیها در نعمتهاست.هرگاه،از سلطه و قدرتى که در آن‏هستى در تو نخوتى یا غرورى پدید آمد به عظمت ملک خداوند بنگر که برتر ازتوست و بر کارهایى تواناست که تو را بر آنها توانایى نیست.این نگریستن سرکشى‏تو را تسکین مى‏دهد و تندى و سرافرازى را فرو مى‏کاهد و خردى را که از تو گریخته‏است‏به تو باز مى‏گرداند.

بپرهیز از اینکه خود را در عظمت‏با خدا برابر دارى یا در کبریا و جبروت،خودرا به او همانند سازى که خدا هر جبارى را خوار کند و هر خودکامه‏اى را پست وبیمقدار سازد.هر چه خدا بر تو فریضه کرده است،ادا کن و درباره خواص خویشاوندانت و از افراد رعیت،هرکس را که دوستش مى‏دارى،انصاف را رعایت‏نماى.که اگر نه چنین کنى،ستم کرده‏اى و هر که بر بندگان خدا ستم کند،افزون بربندگان،خدا نیز خصم او بود.و خدا با هر که خصومت کند، حجتش را نادرست‏سازد و همواره با او در جنگ باشد تا از این کار باز ایستد و توبه کند.هیچ چیز چون‏ستمکارى،نعمت‏خدا را دیگرگون نکند و خشم خدا را برنینگیزد،زیرا خدا دعاى‏ستمدیدگان را مى‏شنود و در کمین ستمکاران است.

باید که محبوبترین کارها در نزد تو،کارهایى باشد که با میانه‏روى سازگارتر بود وبا عدالت دمسازتر و خشنودى رعیت را در پى داشته باشد زیرا خشم توده‏هاى مردم،خشنودى نزدیکان را زیر پاى بسپرد و حال آنکه،خشم نزدیکان اگر توده‏هاى مردم ازتو خشنود باشند، ناچیز گردد.خواص و نزدیکان کسانى هستند که به هنگام فراخى‏و آسایش بر دوش والى بارى گران‏اند و چون حادثه‏اى پیش آید کمتر از هر کس به‏یاریش برخیزند و خوش ندارند که به انصاف درباره آنان قضاوت شود.اینان همه چیزرا به اصرار از والى مى‏طلبند و اگر عطایى یابند،کمتر از همه سپاس مى‏گویند و اگربه آنان ندهند،دیرتر از دیگران پوزش مى‏پذیرند.در برابر سختیهاى روزگار،شکیباییشان بس اندک است.اما ستون دین و انبوهى مسلمانان و ساز و برگ در برابردشمنان،عامه مردم هستند،پس،باید توجه تو به آنان بیشتر و میل تو به ایشان‏افزونتر باشد.

و باید که دورترین افراد رعیت از تو و دشمنترین آنان در نزد تو،کسى باشد که‏بیش از دیگران عیبجوى مردم است.زیرا در مردم عیبهایى است و والى از هر کس‏دیگر به پوشیدن آنها سزاوارتر است.از عیبهاى مردم آنچه از نظرت پنهان است،مخواه که آشکار شود،زیرا آنچه بر عهده توست،پاکیزه ساختن چیزهایى است که برتو آشکار است و خداست که بر آنچه از نظرت پوشیده است،داورى کند.تا توانى‏عیبهاى دیگران را بپوشان،تا خداوند عیبهاى تو را که خواهى از رعیت مستوربماند،بپوشاند.و از مردم گره هر کینه‏اى را بگشاى و از دل بیرون کن و رشته هر عداوت را بگسل و خود را از آنچه از تو پوشیده داشته‏اند،به تغافل زن و گفته سخن‏چین را تصدیق مکن.زیرا سخن چین،خیانتکار است،هر چند،خود را چون‏نیکخواهان وانماید.

با بخیلان راى مزن که تو را از جود و بخشش باز دارند و نه با حریصان،زیراحرص و طمع را در چشم تو مى‏آرایند که بخل و ترس و آزمندى،خصلتهایى‏گوناگون هستند که سوء ظن به خدا همه را دربر دارد.بدترین وزیران تو،وزیرى است‏که وزیر بدکاران پیش از تو بوده است و شریک گناهان ایشان.مبادا که اینان همراز وهمدم تو شوند،زیرا یاور گناهکاران و مددکار ستم پیشگان بوده‏اند.در حالى که،تومى‏توانى بهترین جانشین را برایشان بیابى از کسانى که در راى و اندیشه و کاردانى‏همانند ایشان باشند ولى بار گناهى چون بار گناه آنان بر دوش ندارند، از کسانى که‏ستمگرى را در ستمش و بزهکارى را در بزهش یارى نکرده باشند.رنج اینان بر توکمتر است و یاریشان بهتر و مهربانیشان بیشتر و دوستیشان با غیر تو کمتر است.

اینان را در خلوت و جلوت به دوستى برگزین.و باید که برگزیده‏ترین وزیران توکسانى باشند که سخن حق بر زبان آرند،هر چند،حق تلخ باشد و در کارهایى‏که خداوند بر دوستانش نمى‏پسندد کمتر تو را یارى کنند،هر چند،که این سخنان‏و کارها تو را ناخوش آید.به پرهیزگاران و راست گویان بپیوند،سپس،از آنان‏بخواه که تو را فراوان نستایند و به باطلى که مرتکب آن نشده‏اى،شادمانت‏ندارند،زیرا ستایش آمیخته به تملق،سبب خودپسندى شود و آدمى را به سرکشى‏وادارد.

و نباید که نیکوکار و بدکار در نزد تو برابر باشند،زیرا این کار سبب شود که‏نیکوکاران را به نیکوکارى رغبتى نماند،ولى بدکاران را به بدکارى رغبت‏بیفزاید.باهر یک چنان رفتار کن که او خود را بدان ملزم ساخته است.و بدان،بهترین چیزى که‏حسن ظن والى را نسبت‏به رعیتش سبب مى‏شود،نیکى کردن والى است در حق رعیت و کاستن است از بار رنج آنان و به اکراه وادار نکردنشان به انجام دادن کارهایى‏که بدان ملزم نیستند.و تو باید در این باره چنان باشى که حسن ظن رعیت‏براى توفراهم آید.زیرا حسن ظن آنان،رنج‏بسیارى را از تو دور مى‏سازد.به حسن ظن تو،کسى سزاوارتر است که در حق او بیشتر احسان کرده باشى و به بدگمانى،آن‏سزاوارتر که در حق او بدى کرده باشى.

سنت نیکویى را که بزرگان این امت‏به آن عمل کرده‏اند و رعیت‏بر آن سنت‏به‏نظام آمده و حالش نیکو شده است،مشکن و سنتى میاور که به سنتهاى نیکوى‏گذشته زیان رساند،آنگاه پاداش نیک بهره کسانى شود که آن سنتهاى نیکو نهاده‏اند وگناه بر تو ماند که آنها را شکسته‏اى.تا کار کشورت به سامان آید و نظامهاى نیکویى،که پیش از تو مردم برپاى داشته بودند برقرار بماند،با دانشمندان و حکیمان،فراوان،گفتگو کن در تثبیت آنچه امور بلاد تو را به صلاح مى‏آورد و آن نظم و آیین که مردم‏پیش از تو بر پاى داشته‏اند.

بدان،که رعیت را صنفهایى است که کارشان جز به یکدیگر اصلاح نشود و ازیکدیگر بى‏نیاز نباشند.صنفى از ایشان لشکرهاى خداى‏اند و صنفى،دبیران خاص‏یا عام و صنفى قاضیان عدالت گسترند و صنفى،کارگزاران‏اند که باید در کار خودانصاف و مدارا را به کار دارند و صنفى جزیه دهندگان و خراجگزارانند،چه ذمى وچه مسلمان و صنفى بازرگانان‏اند و صنعتگران و صنفى فرودین که حاجتمندان ومستمندان باشند.هر یک را خداوند سهمى معین کرده و میزان آن را در کتاب خود وسنت پیامبرش(صلى الله علیه و آله)بیان فرموده و دستورى داده که در نزد مانگهدارى مى‏شود.

اما لشکرها،به فرمان خدا دژهاى استوار رعیت‏اند و زینت والیان.دین به آنهاعزت یابد و راهها به آنها امن گردد و کار رعیت جز به آنها استقامت نپذیرد.و کارلشکر سامان نیابد،جز به خراجى که خداوند براى ایشان مقرر داشته تا در جهاد بادشمنانشان نیرو گیرند و به آن در به سامان آوردن کارهاى خویش اعتماد کنند و نیازهایشان را برآورد.این دو صنف،برپاى نمانند مگر به صنف سوم که قاضیان وکارگزاران و دبیران‏اند،اینان عقدها و معاهده‏ها را مى‏بندند و منافع حکومت را گردمى‏آورند و در هر کار،چه خصوصى و چه عمومى،به آنها متکى توان بود. و اینها که‏برشمردم،استوار نمانند مگر به بازرگانان و صنعتگران که گردهم مى‏آیند و تا سودى‏حاصل کنند،بازارها را برپاى مى‏دارند و به کارهایى که دیگران در انجام دادن آنهاناتوان‏اند امور رعیت را سامان مى‏دهند.آنگاه،صنف فرودین،یعنى نیازمندان ومسکینان‏اند و سزاوار است که والى آنان را به بخشش خود بنوازد و یاریشان کند.درنزد خداوند،براى هر یک از این اصناف،گشایشى است.و هر یک را بر والى حقى‏است،آن قدر که حال او نیکو دارد و کارش را به صلاح آورد.و والى از عهده آنچه‏خدا بر او مقرر داشته،بر نیاید مگر،به کوشش و یارى خواستن از خداى و ملزم‏ساختن خویش به اجراى حق و شکیبایى ورزیدن در کارها،خواه بر او دشوار آید یاآسان نماید.

آنگاه از لشکریان خود آن را که در نظرت نیکخواه‏ترین آنها به خدا و پیامبر اوو امام توست،به کار برگمار.اینان باید پاکدامن‏ترین و شکیباترین افراد سپاه باشند،دیر خشمناک شوند و چون از آنها پوزش خواهند،آرامش یابند.به ناتوانان،مهربان‏و بر زورمندان،سختگیر باشند. درشتیشان به ستم بر نینگیرد و نرمیشان برجاى‏ننشاند.آنگاه به مردم صاحب حسب و خوشنام بپیوند،از خاندانهاى صالح که‏سابقه‏اى نیکو دارند و نیز پیوند خود با سلحشوران و دلیران و سخاوتمندان‏و جوانمردان استوار نماى،زیرا اینان مجموعه‏هاى کرم‏اند و شاخه‏هاى احسان وخوبى.آنگاه به کارهایشان آنچنان بپرداز که پدر و مادر به کار فرزند خویش‏مى‏پردازند.اگر کارى کرده‏اى که سبب نیرومندى آنها شده است،نباید در نظرت بزرگ‏آید و نیز نباید لطف و احسان تو در حق آنان هر چند خرد باشد،در نظرت اندک‏جلوه کند.زیرا لطف و احسان تو سبب مى‏شود که نصیحت‏خود از تو دریغ ندارند وبه تو حسن ظن یابند.نباید بدین بهانه،که به کارهاى بزرگ مى‏پردازى،از کارهاى کوچکشان غافل مانى،زیرا الطاف کوچک را جایى است که از آن بهره‏مند مى‏شوندو توجه به کارهاى بزرگ را هم جایى است که از آن بى‏نیاز نخواهند بود.

باید برگزیده‏ترین سران سپاه تو،در نزد تو،کسى باشد که در بخشش به افراد سپاه‏قصور نورزد و به آنان یارى رساند و از مال خویش چندان بهره‏مندشان سازد که‏هزینه خود و خانواده‏شان را،که بر جاى نهاده‏اند،کفایت کند،تا یکدل و یک راى روى‏به جهاد دشمن آورند،زیرا مهربانى تو به آنها دلهایشان را به تو مهربان سازد.و بایدکه بهترین مایه شادمانى والیان برپاى‏داشتن عدالت در بلاد باشد و پدید آمدن‏دوستى در میان افراد رعیت.و این دوستى پدید نیاید،مگر به سلامت دلهاشان.ونیکخواهیشان درست نبود،مگر آنگاه که براى کارهاى خود بر گرد والیان خود باشندو بار دولت ایشان را بر دوش خویش سنگین نشمارند و از دیر کشیدن‏فرمانرواییشان ملول نشوند.پس امیدهایشان را نیک برآور و پیوسته به نیکیشان‏بستاى و رنجهایى را که تحمل کرده‏اند،همواره بر زبان آر،زیرا یاد کردن از کارهاى‏نیکشان،دلیران را برمى‏انگیزد و از کارماندگان را به کار ترغیب مى‏کند.ان شاء الله. وهمواره در نظر دار که هر یک در چه کارى تحمل رنجى کرده‏اند،تا رنجى را که یکى‏تحمل کرده به حساب دیگرى نگذارى و کمتر از رنج و محنتى که تحمل کرده،پاداشش مده.شرف و بزرگى کسى تو را واندارد که رنج اندکش را بزرگ شمرى وفرودستى کسى تو را واندارد که رنج‏بزرگش را خرد به حساب آورى.

چون کارى بر تو دشوار گردد و شبهه آمیز شود در آن کار به خدا و رسولش‏رجوع کن.زیرا خداى تعالى به قومى که دوستدار هدایتشان بود،گفته است:«اى‏کسانى که ایمان آورده‏اید از خدا اطاعت کنید و از رسول و الوالامر خویش فرمان‏برید و چون در امرى اختلاف کردید اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید به خدا وپیامبر رجوع کنید.»

رجوع به خدا،گرفتن محکمات کتاب اوست و رجوع به رسول،گرفتن سنت‏جامع اوست، سنتى که مسلمانان را گرد مى‏آورد و پراکنده نمى‏سازد.و براى داورى‏در میان مردم،یکى از افراد رعیت را بگزین که در نزد تو برتر از دیگران بود.از آن‏کسان،که کارها بر او دشوار نمى‏آید و از عهده کار قضا برمى‏آید.مردى که مدعیان باستیزه و لجاج،راى خود را بر او تحمیل نتوانند کرد و اگر مرتکب خطایى شد،بر آن‏اصرار نورزد و چون حقیقت را شناخت در گرایش به آن درنگ ننماید و نفسش به‏آزمندى متمایل نگردد و به اندک فهم،بى‏آنکه به عمق حقیقت رسد،بسنده نکند.

قاضى تو باید،از هر کس دیگر موارد شبهه را بهتر بشناسد و بیش از همه به‏دلیل متکى باشد و از مراجعه صاحبان دعوا کمتر از دیگران ملول شود و درکشف حقیقت،شکیباتر از همه باشد و چون حکم آشکار شد،قاطع راى دهد.

چرب‏زبانى و ستایش به خودپسندیش نکشاند.از تشویق و ترغیب دیگران به یکى‏از دو طرف دعوا متمایل نشود.چنین کسان اندک به دست آیند،پس داورى مردى‏چون او را نیکو تعهد کن و نیکو نگهدار.و در بذل مال به او،گشاده دستى به‏خرج ده تا گرفتاریش برطرف شود و نیازش به مردم نیفتد.و او را در نزد خود چنان‏منزلتى ده که نزدیکانت درباره او طمع نکنند و در نزد تو از آسیب دیگران در امان‏ماند.

در این کار،نیکو نظر کن که این دین در دست‏بدکاران اسیر است.از روى هوا وهوس در آن عمل مى‏کنند و آن را وسیله طلب دنیا قرار داده‏اند.

در کار کارگزارانت‏بنگر و پس از آزمایش به کارشان برگمار،نه به سبب دوستى باآنها.و بى‏مشورت دیگران به کارشان مگمار،زیرا به راى خود کار کردن و از دیگران‏مشورت نخواستن، گونه‏اى از ستم و خیانت است.کارگزاران شایسته را در میان‏گروهى بجوى که اهل تجربت و حیا هستند و از خاندانهاى صالح،آنها که در اسلام‏سابقه‏اى دیرین دارند.اینان به اخلاق شایسته‏ترند و آبرویشان محفوظتر است و ازطمعکارى بیشتر رویگردان‏اند و در عواقب کارها بیشتر مى‏نگرند. در ارزاقشان بیفزاى،زیرا فراوانى ارزاق،آنان را بر اصلاح خود نیرو دهد و ازدست اندازى به مالى که در تصرف دارند،باز مى‏دارد.و نیز براى آنها حجت است،اگر فرمانت را مخالفت کنند یا در امانتت‏خللى پدید آورند.پس در کارهایشان تفقدکن و کاوش نماى و جاسوسانى از مردم راستگوى و وفادار به خود بر آنان بگمار.

زیرا مراقبت نهانى تو در کارهایشان آنان را به رعایت امانت و مدارا در حق رعیت‏وامى‏دارد.و بنگر تا یاران کارگزارانت تو را به خیانت نیالایند.هر گاه یکى از ایشان‏دست‏به خیانت گشود و اخبار جاسوسان در نزد تو به خیانت او گرد آمد و همه بدان‏گواهى دادند،همین خبرها تو را بس بود.باید به سبب خیانتى که کرده تنش را به‏تنبیه بیازارى و از کارى که کرده است، بازخواست نمایى.سپس،خوار و ذلیلش‏سازى و مهر خیانت‏بر او زنى و ننک تهمت را بر گردنش آویزى.

در کار خراج نیکو نظر کن،به گونه‏اى که به صلاح خراجگزاران باشد.زیرا صلاح‏کار خراج و خراجگزاران،صلاح کار دیگران است و دیگران حالشان نیکو نشود،مگربه نیکوشدن حال خراجگزاران،زیرا همه مردم روزیخوار خراج و خراجگزاران‏اند.

ولى باید بیش از تحصیل خراج در اندیشه زمین باشى،زیرا خراج حاصل نشود،مگربه آبادانى زمین و هر که خراج طلبد و زمین را آباد نسازد،شهرها و مردم را هلاک کرده‏است و کارش استقامت نیابد،مگر اندکى.هرگاه از سنگینى خراج یا آفت محصول یابریدن آب یا نیامدن باران یا دگرگون شدن زمین،چون در آب فرو رفتن آن یا بى‏آبى،شکایت نزد تو آوردند،از هزینه و رنجشان بکاه،آنقدر که امید مى‏دارى که کارشان راسامان دهد.و کاستن از خراج بر تو گران نیاید،زیرا اندوخته‏اى شود براى آبادانى بلادتو و زیور حکومت تو باشد،که ستایش آنها را به خود جلب کرده‏اى و سبب‏شادمانى دل تو گردد،که عدالت را در میانشان گسترده‏اى و به افزودن ارزاقشان و به‏آنچه در نزد ایشان اندوخته‏اى از آسایش خاطرشان و اعتمادشان به دادگرى خود ومدارا در حق ایشان،براى خود تکیه‏گاهى استوار ساخته‏اى.چه بسا کارها پیش آیدکه اگر رفع مشکل را بر عهده آنها گذارى،به خوشدلى به انجامش رسانند.زیرا چون‏بلاد آباد گردد،هر چه بر عهده مردمش نهى،انجام دهند که ویرانى زمین را تنگدستى‏مردم آن سبب شود و مردم زمانى تنگدست گردند که همت والیان،همه گردآوردن مال بود و به ماندن خود بر سر کار اطمینان نداشته باشند و از آنچه مایه عبرت است،سود برنگیرند.

سپس،به دبیرانت نظر کن و بهترین آنان را بر کارهاى خود بگمار و نامه‏هایى راکه در آن تدبیرها و اسرار حکومتت آمده است،از جمع دبیران،به کسى اختصاص ده‏که به اخلاق از دیگران شایسته‏تر باشد.از آن گروه که اکرام تو سرمستش نسازدیا چنان دلیرش نکند که در مخالفت‏با تو،بر سر جمع سخن گوید و غفلتش سبب‏نشود که نامه‏هاى عاملانت را به تو نرساند یا در نوشتن پاسخ درست تو به آنها درنگ‏روا دارد،یا در آنچه براى تو مى‏ستاند یا از سوى تو مى‏دهد،سهل‏انگارى کند،یاپیمانى را که به سود تو بسته،سست گرداند و از فسخ پیمانى که به زیان توست،ناتوان باشد.دبیر باید به پایگاه و مقام خویش در کارها آگاه باشد زیرا کسى که مقدارخویش را نداند،به طریق اولى،مقدار دیگران را نتواند شناخت.مباد که در گزینش‏آنها بر فراست و اعتماد و حسن ظن خود تکیه کنى.زیرا مردان با ظاهر آرایى و نیکوخدمتى،خویشتن را در چشم والیان عزیز گردانند.ولى،در پس این ظاهر آراسته وخدمت نیکو،نه نشانى از نیکخواهى است و نه امانت.

دبیرانت را به کارهایى که براى حکام پیش از تو بر عهده داشته‏اند،بیازماى و از آن‏میان، بهترین آنها را که در میان مردم اثرى نیکوتر نهاده‏اند و به امانت چهره‏اى‏شناخته‏اند،اختیار کن.که اگر چنین کنى این کار دلیل نیکخواهى تو براى خداونداست و هم به آن کس که کار خود را بر عهده تو نهاده.بر سر هر کارى از کارهاى خوداز میان ایشان،رئیسى برگمار.کسى که بزرگى کار مقهورش نسازد و بسیارى آنهاسبب پراکندگى خاطرش نشود.اگر در دبیران تو عیبى یافته شود و تو از آن غفلت‏کرده باشى،تو را به آن بازخواست کنند.

اینک سفارش مرا در حق بازرگانان و پیشه‏وران بپذیر و درباره آنها به کارگزارانت‏نیکو سفارش کن.خواه آنها که بر یک جاى مقیم‏اند و خواه آنها که با سرمایه خویش‏این سو و آن سو سفر کنند و با دسترنج‏خود زندگى نمایند.زیرا این گروه،خود مایه‏هاى منافع‏اند و اسباب رفاه و آسودگى و به دست آورندگان آن از راههاى دشوارو دور و خشکى و دریا و دشتها و کوهساران و جایهایى که مردم در آن جایها گردنیایند و جرئت رفتن به آن جایها ننمایند.اینان مردمى مسالمت‏جوى‏اند که نه ازفتنه‏گریهایشان بیمى است و نه از شر و فسادشان وحشتى.در کارشان نظر کن،خواه‏در حضرت تو باشند یا در شهرهاى تو.با اینهمه بدان که بسیارى از ایشان را روشى‏ناشایسته است و حریص‏اند و بخیل.احتکار مى‏کنند و به میل خود براى کالاى خودبها مى‏گذارند،با این کار به مردم زیان مى‏رسانند و براى والیان هم مایه ننگ و عیب‏هستند.

پس از احتکار منع کن که رسول الله(صلى الله علیه و آله)از آن منع کرده است وباید خرید و فروش به آسانى صورت گیرد و بر موازین عدل،به گونه‏اى که در بها،نه‏فروشنده زیان بیند و نه بر خریدار اجحاف شود.پس از آنکه احتکار را ممنوع‏داشتى،اگر کسى باز هم دست‏به احتکار کالا زد،کیفرش ده و عقوبتش کن تا سبب‏عبرت دیگران گردد ولى کار به اسراف نکشد.

خدا را،خدا را،در باب طبقه فرودین:کسانى که بیچارگان‏اند از مساکین ونیازمندان و بینوایان و زمینگیران.در این طبقه،مردمى هستند سائل و مردمى‏هستند،که در عین نیاز روى سؤال ندارند.خداوند حقى براى ایشان مقرر داشته و ازتو خواسته است که آن را رعایت کنى،پس،در نگهداشت آن بکوش.براى اینان دربیت المال خود حقى مقرر دار و نیز بخشى از غلات اراضى خالصه اسلام را،در هرشهرى،به آنان اختصاص ده.زیرا براى دورترینشان همان حقى است که‏نزدیکترینشان از آن برخوردارند.و از تو خواسته‏اند که حق همه را،اعم از دور ونزدیک،نیکو رعایت کنى.سرمستى و غرور،تو را از ایشان غافل نسازد،زیرا این‏بهانه که کارهاى خرد را به سبب پرداختن به کارهاى مهم و بزرگ از دست هشتن،هرگز پذیرفته نخواهد شد. پس مت‏خود را از پرداختن به نیازهایشان دریغ مدار و به تکبر بر آنان چهره‏دژم منماى و کارهاى کسانى را که به تو دست نتوانند یافت،خود،تفقد و بازجست‏نماى.اینان مردمى هستند که در نظر دیگران بیمقدارند و مورد تحقیر رجال‏حکومت.کسانى از امینان خود را که خداى ترس و فروتن باشند،براى نگریستن درکارهایشان برگمار تا نیازهایشان را به تو گزارش کنند.

با مردم چنان باش،که در روز حساب که خدا را دیدار مى‏کنى،عذرت پذیرفته‏آید که گروه ناتوانان و بینوایان به عدالت تو نیازمندتر از دیگران‏اند و چنان باش که‏براى یک یک آنان در پیشگاه خداوندى،در اداى حق ایشان،عذرى توانى داشت.

تیمار دار یتیمان باش و غمخوار پیران از کار افتاده که بیچاره‏اند و دست‏سؤال پیش‏کس دراز نکنند و این کار بر والیان دشوار و گران است و هرگونه حقى دشوار و گران‏آید.و گاه باشد که خداوند این دشواریها را براى کسانى که خواستار عاقبت نیک‏هستند،آسان مى‏سازد.آنان خود را به شکیبایى وامى‏دارند و به وعده راست‏خداوند،درباره خود اطمینان دارند.

براى کسانى که به تو نیاز دارند،زمانى معین کن که در آن فارغ از هر کارى به آنان‏پردازى. براى دیدار با ایشان به مجلس عام بنشین،مجلسى که همگان در آن حاضرتوانند شد و،براى خدایى که آفریدگار توست،در برابرشان فروتنى نمایى و بفرماى‏تا سپاهیان و یاران و نگهبانان و پاسپانان به یک سو شوند،تا سخنگویشان بى‏هراس‏و بى‏لکنت زبان سخن خویش بگوید.که من از رسول الله(صلى الله علیه و آله)بارهاشنیدم که مى‏گفت:پاک و آراسته نیست امتى که در آن امت،زیردست نتواند بدون‏لکنت زبان حق خود را از قوى دست‏بستاند.پس تحمل نماى، درشتگویى یا عجزآنها را در سخن گفتن.و تنگ حوصلگى و خودپسندى را از خود دور ساز تا خداونددرهاى رحمتش را به روى تو بگشاید و ثواب طاعتش را به تو عنایت فرماید.اگرچیزى مى‏بخشى،چنان بخش که گویى تو را گوارا افتاده است و اگر منع مى‏کنى،باید که منع تو با مهربانى و پوزشخواهى همراه بود. سپس کارهایى است که باید خود به انجام دادنشان پردازى. از آن جمله،پاسخ‏دادن است‏به کارگزاران در جایى که دبیرانت درمانده شوند.دیگر برآوردن نیازهاى‏مردم است در روزى که بر تو عرضه مى‏شوند،ولى دستیارانت در اداى آنها درنگ وگرانى مى‏کنند.کار هر روز را در همان روز به انجام رسان،زیرا هر روز را کارى است‏خاص خود.

بهترین وقتها و بیشترین ساعات عمرت را براى آنچه میان تو و خداست،قرارده اگر چه در همه وقتها،کار تو براى خداست،هرگاه نیتت صادق باشد و رعیت را درآن آسایش رسد.

باید در اقامه فرایضى،که خاص خداوند است،نیت‏خویش خالص گردانى و دراوقاتى باشد که بدان اختصاص دارد.پس در بخشى از شبانه‏روز،تن خود را درطاعت‏خداى بگمار و اعمالى را که سبب نزدیکى تو به خداى مى‏شود به انجام‏رسان و بکوش تا اعمالت‏بى‏هیچ عیب و نقصى گزارده آید،هر چند،سبب فرسودن‏جسم تو گردد.چون با مردم نماز مى‏گزارى،چنان مکن که آنان را رنجیده سازى یانمازت را ضایع گردانى،زیرا برخى از نمازگزاران بیمارند و برخى نیازمند.ازرسول الله(صلى الله علیه و آله)هنگامى که مرا به یمن مى‏فرستاد،پرسیدم که‏چگونه با مردم نمازگزارم؟فرمود:به قدر توان ناتوانترین آنها و بر مؤمنان مهربان‏باش.

به هر حال،روى پوشیدنت از مردم به دراز نکشد،زیرا روى پوشیدن والیان ازرعیت‏خود، گونه‏اى نامهربانى است‏به آنها و سبب مى‏شود که از امور ملک آگاهى‏اندکى داشته باشند.اگر والى از مردم رخ بپوشد،چگونه تواند از شوربختیها ورنجهاى آنان آگاه شود.آن وقت،بسا بزرگا، که در نظر مردم خرد آید و بسا خردا،که‏بزرگ جلوه کند و زیبا،زشت و زشت،زیبا نماید و حق و باطل به هم بیامیزند.زیراوالى انسان است و نمى‏تواند به کارهاى مردم که از نظر او پنهان مانده،آگاه گردد. و حق را هم نشانه‏هایى نیست که به آنها انواع راست از دروغ شناخته شود.و تویکى از این دو تن هستى:یا مردى هستى در اجراى حق گشاده‏دست و سخاوتمند،پس چرا باید روى پنهان دارى و از اداى حق واجبى که بر عهده توست دریغ فرمایى‏و در کار نیکى،که باید به انجام رسانى،درنگ روا دارى.یا مردى هستى که‏هیچ خواهشى را و نیازى را برنمى‏آورى،در این حال،مردم،دیگر از تو چیزى‏نخواهند و از یارى تو نومید شوند،با اینکه نیازمندیهاى مردم براى تو رنجى‏پدید نیاورد،زیرا آنچه از تو مى‏خواهند یا شکایت از ستمى است‏یا درخواست‏عدالت در معاملتى.

و بدان،که والى را خویشاوندان و نزدیکان است و در ایشان خوى برترى‏جویى‏و گردنکشى است و در معاملت‏با مردم رعایت انصاف نکنند.ریشه ایشان را با قطع‏موجبات آن صفات قطع کن.به هیچیک از اطرافیان و خویشاوندانت زمینى را به‏اقطاع مده،مبادا به سبب نزدیکى به تو،پیمانى بندند که صاحبان زمینهاى‏مجاورشان را در سهمى که از آب دارند یا کارى که باید به اشتراک انجام دهند،زیان‏برسانند و بخواهند بار زحمت‏خود بر دوش آنان نهند.پس لذت و گوارایى،نصیب‏ایشان شود و ننگ آن در دنیا و آخرت بهره تو گردد.اجراى حق را درباره هر که باشد،چه خویشاوند و چه بیگانه،لازم بدار و در این کار شکیبایى به خرج ده که خداوندپاداش شکیبایى تو را خواهد داد.هر چند،در اجراى عدالت،خویشاوندان و نزدیکان‏تو را زیان رسد. پس چشم به عاقبت دار،هر چند،تحمل آن بر تو سنگین آید که‏عاقبتى نیک و پسندیده است.

اگر رعیت‏بر تو به ستمگرى گمان برد،عذر خود را به آشکارا با آنان در میانه نه وبا این کار از بدگمانیشان بکاه،که چون چنین کنى،خود را به عدالت پروده‏اى و بارعیت مدارا نموده‏اى. عذرى که مى‏آورى سبب مى‏شود که تو به مقصود خود رسى‏و آنان نیز به حق راه یابند. اگر دشمنت تو را به صلح فراخواند،از آن روى برمتاب که خشنودى خداى در آن‏نهفته است.صلح سبب بر آسودن سپاهیانت‏شود و تو را از غم و رنج‏برهاند وکشورت را امنیت‏بخشد.ولى،پس از پیمان صلح،از دشمن برحذر باش و نیک‏برحذر باش.زیرا دشمن،چه بسا نزدیکى کند تا تو را به غفلت فرو گیرد.پس‏دوراندیشى را از دست منه و حسن ظن را به یک سو نه و اگر میان خود و دشمنت‏پیمان دوستى بستى و امانش دادى به عهد خویش وفا کن و امانى را که داده‏اى، نیک،رعایت نماى.

در برابر پیمانى که بسته‏اى و امانى که داده‏اى خود را سپر ساز،زیرا هیچ یک ازواجبات خداوندى که مردم با وجود اختلاف در آرا و عقاید،در آن همداستان وهمراى هستند،بزرگتر از وفاى به عهد و پیمان نیست.حتى مشرکان هم وفاى به‏عهد را در میان خود لازم مى‏شمردند،زیرا عواقب ناگوار غدر و پیمان شکنى رادریافته بودند.پس در آنچه بر عهده گرفته‏اى،خیانت مکن و پیمانت را مشکن وخصمت را به پیمان مفریب.زیرا تنها نادانان شقى در برابر خداى تعالى،دلیرى کنند.

خداوند پیمان و زینهار خود را به سبب رحمت و محبتى،که بر بندگان خود دارد،امان قرار داده و آن را چون حریمى ساخته که در سایه‏سار استوار آن زندگى کنند و به‏جوار آن پناه آورند.پس نه خیانت را جایى براى خودنمایى است و نه فریب را و نه‏حیله‏گرى را.پیمانى مبند که در آن تاویل را راه تواند بود و پس از بستن و استوارکردن پیمان براى بر هم زدنش به عبارتهاى دو پهلو که در آنها ایهامى باشد،تکیه‏منماى.و مبادا که سختى اجراى پیمانى که بر گردن گرفته‏اى و باید عهد خدا را در آن‏رعایت کنى،تو را به شکستن و فسخ آن وادارد،بى‏آنکه در آن حقى داشته باشى.

زیرا پایدارى تو در برابر کار دشوارى که امید به گشایش آن بسته‏اى و عاقبت‏خوشش‏را چشم مى‏دارى،از غدرى که از سرانجامش بیمناک هستى بسى بهتر است.و نیز به‏از آن است که خداوندت بازخواست کند و راه طلب بخشایش در دنیا و آخرت بر توبسته شود.

بپرهیز از خونها و خونریزیهاى بناحق.زیرا هیچ چیز،بیش از خونریزى بناحق،موجب کیفر خداوند نشود و بازخواستش را سبب نگردد و نعمتش را به زوال نکشد و رشته عمر را نبرد. خداوند سبحان،چون در روز حساب به داورى در میان مردم‏پردازد،نخستین داورى او درباره خونهایى است که مردم از یکدیگر ریخته‏اند.پس‏مباد که حکومت‏خود را با ریختن خون حرام تقویت کنى،زیرا ریختن چنان خونى‏نه تنها حکومت را ناتوان و سست‏سازد،بلکه آن را از میان برمى‏دارد یا به دیگران‏مى‏سپارد.اگر مرتکب قتل عمدى شوى،نه در برابر خدا معذورى،نه در برابر من،زیراقتل عمد موجب قصاص مى‏شود.اگر به خطایى دچار گشتى و کسى را کشتى یاتازیانه‏ات،یا شمشیرت،یا دستت در عقوبت از حد درگذرانید یا به مشت زدن و یابالاتر از آن، به ناخواسته،مرتکب قتلى شدى،نباید گردنکشى و غرور قدرت تومانع آید که خونبهاى مقتول را به خانواده‏اش بپردازى.

از خودپسندى و از اعتماد به آنچه موجب اعجابت‏شده و نیز از دلبستگى به‏ستایش و چرب‏زبانیهاى دیگران،پرهیز کن،زیرا یکى از بهترین فرصتهاى شیطان‏است‏براى تاختن تا کردارهاى نیکوى نیکوکاران را نابود سازد.زنهار از اینکه به‏احسان خود بر رعیت منت گذارى یا آنچه براى آنها کرده‏اى،بزرگش شمارى یا وعده‏دهى و خلاف آن کنى.زیرا منت نهادن احسان را باطل کند و بزرگ شمردن کار،نورحق را خاموش گرداند و خلف وعده،سبب برانگیختن خشم خدا و مردم شود.

خداى تعالى فرماید:خداوند سخت‏به خشم مى‏آید که چیزى بگویید و به جاى‏نیاورید. (۲)

از شتاب کردن در کارها پیش از رسیدن زمان آنها بپرهیز و نیز،از سستى در انجام‏دادن کارى که زمان آن فرا رسیده است و از لجاج و اصرار در کارى که سررشته‏اش‏ناپیدا بود و از سستى کردن در کارها،هنگامى که راه رسیدن به هدف باز و روشن‏است،حذر نماى.پس هر چیز را به جاى خود بنه و هر کار را به هنگامش به انجام‏رسان.

و بپرهیز از اینکه به خود اختصاص دهى،چیزى را که همگان را در آن حقى است‏یا خود را به نادانى زنى در آنچه توجه تو به آن ضرورى است و همه از آن آگاه‏اند.زیرابزودى آن را از تو مى‏ستانند و به دیگرى مى‏دهند.زودا که حجاب از برابر دیدگانت‏برداشته خواهد شد و بینى که داد مظلومان را از تو مى‏ستانند.به هنگام خشم‏خویشتندار باش و از شدت تندى و تیزى خود بکاه و دست‏به روى کس بر مدار وسخن زشت‏بر زبان میاور و از اینهمه،خود را در امان دار باز ایستادن ازدشنامگویى و به تاخیرافکندن قهر خصم،تا خشمت فرو نشیند و زمام اختیارت به‏دستت آید.و تو بر خود مسلط نشوى مگر آنگاه که بیشتر همت‏یاد بازگشت‏به‏سوى پروردگارت شود.

بر تو واجب آمد که همواره به یاد داشته باشى،آنچه که بر والیان پیش از تو رفته‏است،از حکومت عادلانه‏اى که داشته‏اند یا سنت نیکویى که نهاده‏اند یا چیزى ازپیامبر،(صلى الله علیه و آله)که آورده‏اند یا فریضه‏اى که در کتاب خداست و آن رابرپاى داشته‏اند.پس اقتدا کنى به آنچه ما بدان عمل مى‏کرده‏ایم و بکوشى تا از هر چه‏در این عهدنامه بر عهده تو نهاده‏ام و حجت‏خود در آن بر تو استوار کرده‏ام،پیروى‏کنى،تا هنگامى که نفست‏به هوا و هوس شتاب آرد،بهانه‏اى نداشته باشى.و جزخداى کس نیست که از بدى نگهدارد و به نیکى توفیق دهد.

از وصایا و عهود رسول الله(صلى الله علیه و آله)با من ترغیب به نماز بود ودادن زکات و مهربانى با غلامانتان.و من این عهدنامه را که براى تو نوشته‏ام به‏وصیت او پایان مى‏دهم و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم.

و از این عهد نامه[که پایان آن است]

از خداى مى‏طلبم که به رحمت واسعه خود و قدرت عظیمش در برآوردن هرمطلوبى مرا و تو را توفیق دهد به چیزى که خشنودیش در آن است،از داشتن عذرى‏آشکار در برابر او و آفریدگانش و آوازه نیک در میان بندگانش و نشانه‏هاى نیک دربلادش و کمال نعمت او و فراوانى کرمش.و اینکه کار من و تو را به سعادت وشهادت به پایان رساند،به آنچه در نزد اوست مشتاقیم و السلام على رسول الله‏صلى الله علیه و آله الطیبین الطاهرین.”


کلمات کلیدی:
 
دوستعلی! تو چرا همیشه از پشت بوم می آیی؟
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٧  
ساده تر و بی قید تر از این نمی شود نوشت که دوستعلی سریال جاودانه دایی جان ناپلئون هم رفت.
کلمات کلیدی:
 
یاد بعضی نفرات ...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۱  

 پریروز از سر اتفاق گذارم افتاد به حوالی خیابان بهار و آشوب یادها مرا با خود برد تا یک غروب دوردست پاییزی که با نمی دانم کدام عکاس روزنامه ایران رفتم به ملاقات پیرمرد که روزهای آخر عمرش را می گذراند.

بر و بچه های روزنامه ایران شک نداشتند که فرخ تمیمی آنقدر غیر قابل چاپ حرف می زند که من باید برای صفحه اندیشه ایران جمعه به فکر مطلب دیگری باشم.

 پیرمرد به قهوه دعوتم می کند و آن وقت می رود سر کوچه تا قهوه و شیر بخرد و دو ساعت بعد برگردد.

 حالا چند سال از آن دیدار خاطره انگیز می گذرد و من چشم های روشن پیرمرد را مرور می کنم. پیرمرد از شاملو حرف می زند و دلتنگی آیدا و بسته های مشکوک و اجناس تقلبی و کاناپه گناه کار خانه اش و نصرت رحمانی و ماجرای ممنوعه سد کرج و شیطنت هایی که شنیدن دارد اما نوشتن ندارد.

                                                                                            


در تحولات سبک های ادبیات فارسی یعنی دوره ای که مثلاً سبک عراقی جای خود را به سبک هندی داد و همینطور سبک عراقی جانشین سبک خراسانی شد یک نوع همزیستی مسالمت آمیز به چشم می خورد. شاعرانی که از سبک پیشین پیروی می کردند به تمامی حذف نشدند و آثار درخشانی هم آفریدند. اما جریانی که نیما هدایت آن را به عهده داشت به نوعی به پایان شعر کلاسیک تعبیر می شود.


ببینید. مکتب بازگشت در دوران قاجار که قاآنی بانی آن بود به قول نیما یوشیج بازگشتی از سر عجز بود. درست هم هست. سبک ها بی دلیل به پایان عمر خود نزدیک نشدند. همین سبک هندی که من عوفی را شاعر پیشرو این سبک می دانم در آن مقطع چنگی به دل نمی زد.
همانطور که دکتر ذبیح الله صفا هم می نویسد، در زمان صفویه ادب ایران به هندوستان کوچ کرد. جلوتر که بیاییم و از ادبیات مشروطه که بگذریم به نام هایی چون شمس کسمایی و دکتر محمد مقدم و بالاخره نیما یوشیج بر می خوریم که حرکت های تازه ای در شعر پدید آورده اند. نیما در حقیقت شیوه تازه ای آغاز کرد و با توجه به تحصیل در مدرسه فرانسوی و آشنایی با ادب فرانسه و همچنین قابلیت ذاتی به موفقیت های ارزشمندی دست پیدا کرد. بعد از این شاعران ناگزیریم که از احمد شاملو نام ببریم. بی هیچ تردیدی شاملو هنوز هم بر شعر معاصر سایه افکنده است. چند نسل تأثیر پذیری او را انکار نمی کنند. نسل بعد از شاملو گستردگی خاصی دارد. اگر قرار باشد که از این نسل حرف بزنیم باید نام های بسیاری را به یاد بیاوریم که چه در این مملکت و چه در آن سوی مرزها چهره شدند. بگذارید نسل ها را اینطور دسته بندی کنیم. نسل اول نیما یوشیج و چند شاعر دیگر. نسل دوم شاملو و شاعرانی که از او تأثیر پذیرفته اند و نسل سوم که در این دهه و دهه گذشته حرف های خوبی برای گفتن داشتند و دارند. این نسل سومی ها بخت بلندی داشته اند و آن هم این است که در راهی که دو نسل گذشته کوبیده و هموار کرده اند، قدم می زنند. البته تا یادم نرفته باید از فروغ فرخ زاد یاد کنم که نه تنها از بهترین های نسل دوم است. بلکه اثر بسیاری بر شاعران نسل سوم گذاشته است. پس از گذشت نزدیک به چهار دهه از مرگ او هنوز شعرهایش به خوانش های چند باره می رسد.

 


حرف بر سر راه کوبیده نیست. من از بیراهه هایی سراغ دارم که شعرمعاصر را تهدید می کند. همین هایی که در دهه شصت از شاملو تأثیر پذیرفته اند حالا با سرسپردگی به تئوری های غربی به زبانی شعر می گویند که کسی از آن سر در نمی آورد. همان ها که تا دیروز مشتاقانه از شاملو می گفتند حالا به موضع ضد شاملویی خود افتخار می کنند.


جوان ترها که معمولاً زیر
۳۰ سال هستند از نسل سومی ها به حساب می آیند. این سن و سال انتظارهای زیادی را در پی ندارد. یادمان باشد که ما یک ادب هزار ساله در پشت سر داریم. ادبیات کلاسیک پشتوانه ما است. نیما هرگز نگفت که من از ادب این مملکت بریدم. البته گاهی شاملو این حرف را به تمسخر می زد.
نیما با این پشتوانه غنی سر ستیز نداشت. به قولی مصراع را تجزیه اتمیک و مهندسی شعر را دستخوش تحول کرد. یعنی شعری را که در گذشته دایره ای بود و ساختمانی افقی و عمودی داشت و به وسیله شاعر در یک نقطه قفل می شد  به وادی تازه ای کشاند. البته جوان ترها بیراهه هم رفتند اما بیایید کمی خوشبین باشیم، به هر حال برای پیمودن هر راهی ناگزیر باید از بیراهه ها هم گذشت. راه که بدون بیراهه نمی شود. اینطور هم نیست که هرکس آبی را ببیند و فکر کند شناگر خوبی است. غرق شدن هم در کار است. ولی من امیدوارم که نسل سوم بتوانند راه را از بیراهه بشناسند.

 

شما به عنوان چهره ای تثبیت شده چقدر به نسل سوم امیدوارید؟


من به اینها امیدوارم. اینها خیلی خوب جلو آمده اند. حرف هایشان خوب است. البته باید نقد شوند. تشویق هم باید باشد. این وظیفه من و هم نسلان من است که کمکشان کنیم. اینکه کسی تثبیت شده است دلیلی برای تجیر کشیدن به دور خود نمی بینم و اینکه بگوید همین است که هست! هیچکس جای هیچکس را تنگ نمی‌کند. باید سعه صدر داشته باشیم و اگر به دوستان عزیزم برنخورد زیر بالشان را بگیریم.


این نوع نگاه به جوان‌ترها خیلی زیبا است. اما گاهی این دستگیری‌ها و به کمک آمدن‌ها نتیجه عکس می دهد. مثلاً شاعران پیشکسوت در کارگاه های ادبی استعدادهای جوان را زیر پای نوچگی و نوچه‌پروری قربانی می کنند. حتی کسانی که از کارگاه شعر دکتر براهنی بیرون آمده اند...


می‌بخشید که حرف تان را قطع می کنم. براهنی زبان فارسی را خوب بلد نیست و در کارگاه خود کاری کرد که خیلی‌ها عطای شعر را به لقای آن بخشیدند. البته خدمتی هم کرده و آن هم سفر طولانی‌اش به کاناداست!


شعر در چنگال مافیای ادبی اسیر شده است. معمولاً کسانی که هر ساله به عنوان نمایندگان شعر معاصر به کشورهای دیگر می روند، صلاحیت لازم را برای این نمایندگی ندارند و صرفاً به دلیل باج هایی که پیشتر داده اند به این سفرها دعوت می شوند.


من به وجود این مافیای ادبی سخت اعتقاد دارم. مثلاً خانم بهبهانی شاعر خوبی است اما نماینده ادبیات معاصر نیست. اما مدام به سفر های خارجی می‌روند و به عنوان نماینده شعر امروز ایران سخنرانی می‌کنند و شعر می‌خوانند. یا وقتی شهریار مندنی‌پور به عنوان نویسنده معاصر در خارج از کشور سخنرانی می‌کند، نویسنده فرهیخته‌ای به نام زایتاک از ایشان می‌پرسد که از ادبیات غرب چه خوانده اید؟ آقای مندنی‌پور در پاسخ نام‌های همینگوی، فاکنر و... را ردیف می کنند. زایتاک می‌گوید ادب آمریکا خیلی گسترده‌تر از این حرف ها است و به عنوان اعتراض جلسه را ترک می کند. این به معنای از مرحله پرت بودن ما است. من چیز زیادی از ادبیات داستانی معاصر نخوانده ام. از احمد محمود و دولت آبادی حتی یک سطر هم نخوانده ام. مرحوم گلشیری هم که در سطح حرکت می کرد. جالب اینجاست ایشان ـ که مریدان بسیاری هم دارد ـ در یک داستانی خودش را در گورستان پرلاشز فرانسه در کنار ساعدی و هدایت می گذارد.
هم خنده دار است و هم تأسف انگیز. واقعاً چه می شود گفت؟


از این بحث کمی فاصله بگیریم. اگر موافق هستید از شکستن ساخت های ادبی حرف بزنیم. به هر حال با شکل گیری جنبش یا همان جریان مدرنیته لزوم شکستن ساخت هم احساس شد. به اعتقاد شما لازم است که در شکستن ساختار هم به ادبیات غرب نگاه کنیم یا در مشرق زمین هم این امکان وجود دارد؟


این ساختارشکنی که متفکرانی همچون ژاک دریدا از آن حرف می‌زنند درعرفان ما هم هست. اصلاً وقتی عرفان ما اینقدر غنی است چرا اینقدر آدم‌هایی نظیر پائولو کوئیلو را بزرگ می کنیم؟ من نمی‌فهمم از کدام ساختار شکنی حرف می‌زنید. بروید تذکرة الاولیای عطار را بخوانید تا بفهمید ساختار شکنی به چه معنا است.


حق با شما است. حتی من اعتقاد دارم که نه تنها ساختار شکنی بلکه بیشتر تئوری های جدید غربی ها پیش از این در آثار بزرگانی چون فردوسی، بیهقی، نظامی، سعدی و... به بهترین شکل ممکن اجرا شده است. اما به هر حال موج سازان و موج سواران هم تماشاگران خاص خودشان را دارند.


موج سازی حرکت جدیدی نیست. در روزگار ما هم کسانی چون نوری علا و یدالله رؤیایی هم از این کارها می کردند. رؤیایی تا آن مرحله پیش رفت که شعر حجم را به راه انداخت. البته بماند که خودش هم نفهمید که تکلیف این نوع شعر چه می شود. به من و بیژن الهی هم اصرار کرد که بیانیه اش را امضا کنیم که نپذیرفتیم. حالا هم به جواب قانع کننده ای درباره شعر حجم نرسیده ایم. مجموعه شعر هفتاد سنگ قبرش را هم دیده ام که مطلقاً آش دهن سوزی نیست. به هر حال دور افتادن از زبان مادری همین چیزها را هم دارد. البته بعضی از موج ها هم به سرانجام می رسند. مثلاً در سینما موجی که فریدون رهنما و نسیم نسیمی به راه انداختند به نتیجه رسید.

 


به هر حال برای کسب شهرت هم که شده شاعران جوان احساس می کنند که باید به یکی از این امواج دل بسپارند.


اینطوری به هیچ جا نمی‌رسند. باید زحمت کشید. هرکاری زحمت دارد.اینها می‌خواهند بی زحمت به همه جا برسند. من تعجب می کنم که چرا خیلی ها فریب این موج بازی ها را می خورند. مثلاً مهرداد فلاح شاعر بدی نیست و لزومی ندارد که زیر علم فلان خانم شاعر سینه بزند. به هر حال تا اینها سرخورده شوند باید زمان بگذرد. مسن ترها هم همینطورند. مثل بابا چاهی که بعد از اینهمه سال هنوز به جایی نرسیده است.


محفل نشین های ادبی امروز ادامه کافه نشین‌های دهه های چهل و پنجاه نیستند. شما این شانس را داشته اید که در چند دهه مطرح بشوید و در متن جریان باشید. از شباهت‌ها و تفاوت‌های جمع های ادبی دیروز و امروز بگویید.


شاعران خیلی جدی به صورت تفننی به کافه‌ها رفت و آمد می‌کردند. یا مثلاً کسانی که به کافه فردوسی می‌رفتند به نوعی نوستالژی بوف کوری داشتند.
می‎نشستند و یک قهوه ترک سفارش می دادند و گپی می‌زدند و می‌رفتند. گاهی هم دکتر عنایت، نصرت رحمانی، حسن قائمیان و... می‌آمدند. من زیاد به اینطور جاها نمی‌رفتم. ضمناً کافه فیروز هم بود که مدتی جلال آل احمد آنجا پاتوق می‌کرد. بد نیست بدانید که صادق هدایت تنها یکبار پذیرفت ـ آن هم در خانه‌اش ـ که درباره ادبیات صحبت کند.


اما بحث‌های ادبی در کافه ها ـ مثلاً کافه نادری ـ نسل مشتاق شعر را به یاد می آورد.


تأثیر همنشینی را نمی شود نادیده گرفت. به هرحال هرکس مرادی داشت. آدمی مثل قائمیان هر روز ۵ ریال می داد و مجله ای می خرید و در کافه فیروز می خواند.
هرچند همین اشتیاق هم کم کم دارد خشک می شود. دلیلش هم روشن است. حال و هوا عوض شده. حتی مجلات ادبی ما خشک شده اند. به زحمت می توانید درصد صفحه یک مطلب خوب پیدا کنید. نمی‌دانم این بی سلیقگی‌ها محصول چیست؟

نسل سوم کمی به نسل دوم مشکوک و بدگمان است و تصور می کند انحصارطلبی آنان پایانی ندارد. از طرف دیگر نسل دوم هم نگاه شایسته ای به نسل سومی ها ندارد و آنان را آنارشیست می داند. تصور نمی کنید یک گسست سوءتفاهم برانگیز اتفاق افتاده است؟


ما که با کسی مشکل نداریم. اتفاقاً من بیشتر کارهای نسل سوم را به دقت خوانده‌ام. به هر حال نمی‌شود اینها را صددرصد تأیید کرد. گاهی کارهای قشنگی می‌کنند و گاهی وقت ها هم فقط حس تأسف را در آدم بر می انگیزند. مثلاً حافظ موسوی خوب است. مسعود احمدی دانش ادبی بسیاری دارد و کارهای خوبی هم دارد. عبدالرضایی شاعر خلاق و تیزهوشی است. مهرداد فلاح خوب است.
اما به هر حال کارهای بدی هم شده است که فعلاً بهتر است اسمی از پدید آورندگان آن‌ها نبریم.


 ولی نسل آقای مسعود احمدی و علی عبدالرضایی یکی نیست.


حق با شماست. بی هیچ آدابی و ترتیبی از این عزیزان نام بردم. تدوین این نام ها بماند برای بعد.


شاعران شهودی ما در دهه هفتاد، کم کم جای خود را به شاعران باسواد دادند. مثلاً شعرهای دکتر ضیاء موحد محصول نوعی خردورزی است و همچنین شعر کسانی که از موحدها پیروی می کنند. به عقیده شما عصر شاعران بی سواد سپری شده است؟


من دانش آموخته ادبیات فارسی هستم. م ـ آزاد همیشه می گفت که در آنجا ذوقت را می کشند. اگر توجه داشته باشید شاعرهای خوب ما یا از دانشکده طب برخاسته اند یا از دانشگاه های مهندسی. حتی بهترین غزلسرای معاصرمان ـ استاد شهریار ـ هم طب می خواند. دکتر موحد دکترای منطق ریاضی دارند. محمد حقوقی ایشان را برای بار نخست معرفی کرد. از بحث فاصله نگیریم. سواد خیلی لازم است. اصلاً چرا درباره دانستن زبان حرف نزنیم؟ من نمی‌دانم مگر زبان انگلیسی چقدر سخت است که شاعران ما در فراگیری آن کوتاهی می کنند؟ من فکر می کنم شاعر امروز باید به یک زبان خارجی مسلط باشد. باید با ادبیات غرب آشنا باشد. حمل بر خودستایی نشود. من مردان پوک الیوت را در
۲۵ سالگی ترجمه کردم و هنوز به عقیده خیلی‌ها بهترین برگردان است. نسل بعد متأسفانه به دلیل تنبلی یا هر چیز دیگر فراگیری زبان را جدی نگرفتند. به هر حال شعر خوب ربطی به خردورزی و این حرف ها ندارد. حالا اندوخته‌های ذهنی کم است. یک شاعر وقتی شاعر است که شعر ش به صورت ریتمیک از درونش بجوشد وهر بارکه اراده کند بتواند حرفش را با شعر بزند. این هم امکان پذیر نیست مگر با خواندن و خواندن و بازهم خواندن.

 


ژورنالیسم نام های بزرگی را در دهه شصت معرفی کرد. در دهه هفتاد غیر از دو سه نام بزرگ هیچکدام باقی نماندند. آن همه جنجال سازی در نهایت به نفع کدام جریان تمام شد؟ مثلاً شاعران زنی که چهره شدند و بعد نامی از آن ها نماند.


ببینید. در دهه شصت خیلی ها احساس شاعری می‌کردند. فرشته ساری و نازنین نظام شهیدی به شهرتی دست پیدا کردند که سزاوارش نبودند. زن‌ها به هر حال به یک پشتوانه مردانه احتیاج دارند. دهه شصت زیر ساخت ادبی خوبی نداشت. خوشبختانه بستر لازم در دهه بعد فراهم شده است. به هر حال شاعرانی نظیر شمس لنگرودی هم بودند که دهه شصت هنوز با نام آن‌ها گره می خورد. الآن خوشبختانه جوان‌ها ترجمه‌ها را خوب می خوانند و کنجکاو هستند. دوست عزیز! آدمیزاد که چاه آرتی‌زین نیست. به هر صورت یک موتوری هم میخواهد که به لایه های زیر زمینی نفوذ کند و منابع جدید آب را کشف کند.


شاخص های چند دهه اخیر چند نام تکراری هستند. حرکت جدی کی آغاز می شود؟


متأسفانه همینطور است. هنوز ناگزیریم از آزاد و آتشی و مسعود احمدی و یکی دو نفر دیگر نام ببریم. آن‌های دیگر کنار کشیدند. من هنوز از شعرهای احمدی و مختاری خوشم می‌آید. هرچند دیر به صحنه آمدند اما اینها چهره‌های خوب ما به حساب می آیند.


اما در دهه هشتاد....


حتماً منظورتان دهه نود است؟


به قول شما دهه نود و به قول من دهه هشتاد! اصلاً چه فرقی می کند در همین دهه که در آن هستیم چقدر می شود به شعر معاصر دل بست؟


باید منتظر ماند. صبر می‌کنیم تا ببینیم خانم‌ها و آقایان چه کاری عرضه می کنند. باید این آویزان شدن از طناب نیما و شاملو تمام شود وکارهای تازه‌ای شکل بگیرد. ببینیم دوستان تازه وارد ما چه می‌کنند. من امیدوارم.


آخر اینهمه امیدواری از کجا می آید؟ فکر نمی کنید این تندروی ها به مرگ شعر می انجامد؟


شاعرانی نظیر عبدالرضایی تندروی‌هایی دارند که برمی گردد به نخواندن آنها. اما خیلی ها هم هستند که راه درست‌تری را می‌روند. به هر حال این امیدواری ها هم از سر ناچاری است. ما پیشرفت لازم را نداشتیم. اما به جز خوشبینی گریزی نداریم. مثل اینکه شما ناامیدتر از من هستید؟!


شعر در نزد کسانی به تفنن محض مبدل شده است. شعرهای اشتراکی، حرکت، سکوت و ... نشانه هایی از جدی نبودن های ما است. این جریان کی به آخر می‌رسد؟


دوره این کارها سرآمده است. یک وقتی شاعرانی آمدند و شعر بی نقطه، شعر دایره و مربع و ... گفتند. اما می‌دانستند که این کارها محض تفنن است. حتی شعر مستزاد هم تفننن بود . چهره‌های گردن کلفت ادبیات کلاسیک ما از دست زدن به این کارها عار داشتند و دون شأن خود می‌دانستند. برای تمرین این کارها را می‌کردند اما قضیه اصلاً جدی نبود. متأسفانه شعر تفننی حالا به جریان غالب مبدل شده است.


 
پشت کردن به ادبیات کلاسیک ما به یک ژست ادبی تبدیل شده و شاعران امروز افتخارشان این است که اصلاً کارهای کلاسیک را نمی‌خوانند.


اشتباه شان درست همینجا است. من هنوز سعدی را عاشقانه دوست دارم.
قیامت است. بیهقی هنوز یک کلاس داستان نویسی است. آدم نباید گمراه باشد. حتی مرد فرهیخته‌ای مثل شاملو که حرفه ای بود عصرها کیهان و اطلاعات زیر بغلش بود. اهل کتاب بود. اینکه ما بگوییم چیزی نمی‌خوانیم که حرف نشد.


زبان فارسی در حوزه جغرافیای محدود ما بدجور غریب مانده است. چطور به گوشه و کنار جهان سرک بکشیم و خودمان را مطرح کنیم؟


سال گذشته رادیو فرانسه مصاحبه ای با من داشت که من در آن گفت وگو شعر پیوند را خواندم. چون آموخته‌ام وقتی برای جمع شعر می خوانم شعرهای آسان انتخاب کنم. این محدودیت که از آن حرف زدید مشکل اصلی است. زبان ما گسترش ندارد. حتی اندازه عرب‌ها مخاطب نداریم. همین است که محمود درویش جهانی می‌شود و ما به این موفقیت دست پیدا نمی‌کنیم. اما مشکل زبان، تنها دلیل جهانی نشدن ما نیست. همه چیز را هم که نمی‌شود گفت. یکی را می گویم. نماینده‌های ادبیات معاصر ما صلاحیت ندارند. اینهایی که با سیاه بندی به خارج از کشور می‌روند و عنوان نماینده شعر امروز را یدک می‌کشند خیلی بد گزینش می شوند. باید شعرمان جهانی باشد. حقیقت را قبول کنیم. شعر جهانی این نیست که ما می نویسیم.


روشنفکران نگاه تمسخرآمیزی به ادبیات عامه‌پسند دارند. ادبیاتی که خودشان تولید کننده آن هستند مخاطب ندارد. تکلیف چیست؟


نویسنده‌هایی مثل قاضی سعید و ر. اعتمادی مردم را با کتاب آشتی داده‌اند. به هر حال باید در روزهای اول کتاب‌های ساده‌ای را برای خواندن انتخاب کرد.
ما الآن راه را برخواندن تازه کارها بسته ایم. آن وقت‌ها جواد فاضل خیلی خوب می‌نوشت مستعان هم همینطور. میمندی نژاد و یکی دونفر دیگر هم خوب می‌نوشتند. الآن نداریم. من شعرهای مریم حیدرزاده را نشنیدم اما خیلی جاها رفتم که نوار شعرهایش را داشتند. واقعاً اینها چه ایرادی دارند؟ اما در ادب دو چیز وجود دارد. یکی گزینش است و دیگری گسترش و معمولاً آنچه گسترش دارد گزینش ندارد.


یعنی در غرب هم وضعیت شمارگان آثار جدی مثل همینجا است؟


تا آنجا که من کتاب های آنها را دیده‌ام وضع همینطور است. شمارگان در همه جای دنیا پایین است مگر شعرها و داستان‌های عامه‌پسند.


شما علاوه بر شعر درحوزه ترجمه هم دستی قوی دارید. از تأثیر ترجمه در ادب فارسی بگویید. و از شاعرانی نظیر شاملو که درترجمه شعر خیلی زحمت کشیدند.


البته فرانسه شاملو خیلی ضعیف است. رؤیایی هم این را همیشه می‌گفت. ولی ذوق خوبی داشت برای ترجمه از ذوق خودش مایه می‌گذاشت. داخل پرانتز بگویم شاملو آدم عجیبی بود. به قول دریابندری هرکس می‌خواست روزنامه مرده ای را زنده کند باید می رفت سر وقت شاملو. برعکس این قضیه هم صدق می‌کرد. من همیشه یک بحث جدی با شاملو داشتم و آن هم انتخاب نوع نثر در ترجمه بود. شاملو پیشنهاد خوبی داد. می گفت ما درست بنویسیم و هرکس می‌خواهد متن را به لفظ عامیانه بخواند. به عقیده من آدم باید در ترجمه حواسش را جمع کند. من بعضی از ترجمه‌ها را که می بینم حیرت می‌کنم. خیلی افتضاح‌اند. من چیزی را از بورخس یاد گرفته‌ام که خیلی ارزشمند است. یکی از علاقه هایم خواندن فرهنگ های لغت و «دیکشنری»‌ها است. می‌گویند زبان مثل رودخانه است. سطحش بدون موج است اما در زیر تلاطم‌هایی است. به هر حال هر چقدر زبان فارسی با زبان های دیگر دنیا تلفیق شد به نفع ما تمام می‌شود. مثل زبان ایتالیایی که با درآمیختن با زبان آمریکایی غنی‌تر شد. این یک امکان تازه است. ملتی که زبان نداشته باشد محکوم به نابودی است.


فرخ تمیمی شاعر چقدر با جریان روز همراه است؟


من چند دهه پیش ـ وقتی خیلی جوان بودم ـ شعرهای موزون می‌گفتم. هنوز هم معتقدم شاعر امروز باید در شعر کلاسیک ورزیدگی‌هایی داشته باشد. همینطوری نمی‌شود جلو آمد. من در هفت هشت سال اخیر دست به تجربه های جدیدی زده‌ام. به هر حال نگاه شاعر به مرور زمان نو می‌شود. من همین اواخر شعری برای تایتانیک نوشته‌ام.


 راه درست شعر امروز روی نقشه کجاست؟ شما نشانمان بدهید.

 

من اعتقاد دارم که شما بی پرواتر و با احساس تر کار کنید. آن وقت موفق می‌شوید.
شما در خودتان امتحان کنید. می بینید که پایه ای دارید که می توانید خیلی چیزها رویش بگذارید.
به تدریج احساس می‌کنید که شعرتان خود جوش می‌شود. به فکر قالب نباشید. اول به شعر فکر کنید. قالب خودش پیدا می‌شود.

 


نقطه اوج شعر فرخ تمیمی کجاست؟


این را که من نباید بگویم. شما و دیگران قضاوت کنید و وقتی به نقطه اوج رسیدید به من هم خبر بدهید.

 


به هر حال شما از صداهای مشخص شعر بعد از نیما هستید. از خودتان که حرفی نمی‌زنید. حداقل از شاعران دیگر بگویید.


آن وقت ها در حقیقت نقطه اوج احمد شاملو بود. نصرت رحمانی هم خوب بود. اما شگفتی اینجاست همین که سرش را زمین گذاشت دیگر هیچ خبری از او نشد. همین بلا هم سر مهدی اخوان ثالث آمده است. ما چهره های بزرگ خود را حذف می‌کنیم و آن وقت انتظار داریم محمود درویش‌ها را به دنیا معرفی کنیم. باید یکی پیدا شود و دلیل این همه ناکامی را تحلیل کند تا این اتفاقات شوم تکرار نشوند. من شنیده ام آقای شمس لنگرودی کارعظیمی در این باره کرده اند. کتاب شان را نخوانده‌ام اما امیدوارم در این کار موفق باشند.


و اما خیلی خسته شدید! سؤال ها را برای شاید وقتی دیگر می گذارم و خواهش می کنم حرف آخرتان را که حتماً شیرین است بگویید.


خیلی خوشحالم که در این آشفته بازار باندبازی
های ادبی کسانی به دور از رابطه‌ها کار جدی می کنند. برای نسل شما هم آرزو می‌کنم که کتاب های خوبی چاپ کنید. البته یادتان نرود که ازما هم به نیکی یاد کنید.


 


کلمات کلیدی: